سفارش تبلیغ
صبا
درباره
منوی اصلی
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
امکانات دیگر
آمار و اطلاعات

بازدید امروز : 43
بازدید دیروز : 34
کل بازدید : 210789
تعداد کل یاد داشت ها : 183
آخرین بازدید : 97/4/26    ساعت : 9:58 ع

تا ابد مدیونیم به شهدا...

در هر قسمت از خاکریز و سنگرها ،تعدادی در خون خود می غلطیدند.شلیک متوالی دشمن

امان نیروها را بریده بود.جولا با اسلحه ی سبک از خود دفاع می کرد.

هنوز گلوله های خمپاره در اطراف خاکریز به زمین می نشست.شمار مجروحین بیش تر شد.

کاری از دستشان ساخته نبود .همان پیرمردی که دیروز با مهربانی از اسرای عراقی

پذیرائی می کرد،اکنون در تب می سوخت و خون از بدنش بیرون می زد.جولا او را در آن

طرف خاکریز دیده بود ،اکنون دیگر خبری از او نداشت .فقط می دید که یکی از تانک های

عراقی به سویش می رفت.خدمه ی تانک غیر از پیرمرد،چهار نفر دیگر را دید که روی زمین

دراز شده اند و قدرت حرکت ندارند؛عراقی نزدیک و نزدیک تر شد،او می دید که آن ها زنده

هستند،اما تانک را به سویشان هدایت کرد و از روی پایشان رد شد.

ادامه مطلب...





      

شهادت قسمت ما میشد ای کاش...

خشم وجودش را فراگرفته بود.موشک انداز را به دوش نهاد و اولین تانک را نشانه رفت.

تانک ها هنوز بیش از دویست متر با آن ها فاصله داشتند و در دشت پراکنده بودند.صدای

شنی هایشان به خوبی به گوش می رسید.حسین ،قصد داشت خود،آغازکننده ی نبرد

 باشد، کلاهک تانک را نشانه رفت و شلیک کرد.موشک از کنار تانک رد شد و به مسیر خود

ادامه داد .قدوسی موشک بعدی را به او داد و گفت:مهلتش نده،خیلی به ما نزدیک شده .

تیربارچی ما را دیده است.

- آرام بگیر محمود ...اجازه نمی دهم وارد حریم ما شوند.

و بعد با دقت بیشتری شلیک کرد.این بار کلاهک تانک در هاله ای از دود قرار گرفت و بعد،آتش

از درون آن زبانه کشید.

چند عراقی از داخل تانک بیرون آمدند و وحشت زده می دویدند.     ادامه مطلب...





      

شهیدحسین علم الهدی

نمی توانست باور کند هر لحظه خبر شهادت یکی از دوستانش را به او بدهند.چند

موشک از قدوسی گرفت و حرکت کردند.جولا خواست با آن ها همراه شود که او مانع شد.

مجددأ تاکید کرد که از این خاکریز قدمی جلوتر نیائید.جولا می دید که آن ها به استقبال

 مرگ می روند.از دور دید که غفار درویشی و سایر افرادی که آرپی جی داشتند،پشت

آخرین خاکریز منتظر حسین هستند.ده نفری می شدند .حسین خود،اولین نفری بود که

به سوی تانک ها می رفت.صدمتر جلوتر ،به سنگرهای کوچکی رسیدند که محل مناسبی

 برای شکار تانک ها بود.حسین هر دو نفر را پشت یکی از آن سنگرها نشاند و خود در

سنگر جلوئی کنار قدوسی نشست.صدایش را می شنیدند که می گفت:" بگذارید نزدیک

 شوند.خونسرد،منتظر شلیک من باشید.هر چه جلوتر بیایند کمتر خطا می کنیم."

قدوسی موشک ها را آماده می کرد و کف سنگر می گذاشت.زمزمه ی حسین را شنید

 که با خود حرف می زد:              ادامه مطلب...





      

اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک

ناگهان غفار آرام گرفت.ابتدا به حسین خیره شد و بعد در خود فرو رفت.صدای حسین او را به

 آرامش دعوت می کرد.

- برو به حکیم و قدوسی بگو کسانی که آرپی جی دارند،بیایند اینجا جمع شوند.هجوم تانک ها

 از این طرف است،اگر متوقفشان کنیم امید می رود که سایر نیروها هم از خودشان دفاع کنند.

پیشنهاد حسین،غفار را سرحال آورد،زیرا خودش آرپی جی داشت و می توانست کنار حسین

بجنگد.تندی سراغ قدوسی و حکیم رفت.

انگار حسین نقشه ای داشت.دیگر توجهی به صحبت های پراکنده ای که از بی سیم به گوش

می رسید نمی کرد.سمت چپ جاده آرام تر بود.رگبار مسلسل عراقی ها لحظه ای قطع

نمی شد.دو مجروح کنار خاکریز دراز کشیده بودند.یکی داشت آنها را پانسمان می کرد.

حالا دیگر نیروهای پیاده ی عراقی را می دید که در پناه تانک پیش می آمدند.    ادامه مطلب...





      

اللهم اجعل وفاتی قتلا فی سبیلک0000

عراقی ها دارند به ما نزدیک تر می شوند.شرایط طوری بود که باید خود تصمیم می گرفت.

قدوسی از داخل سنگر صدایش زد .

- فرماندهی با شما کار دارد.

حسین ،سراسیمه گوشی بی سیم را گرفت.همین طور که گوش می داد، لبخندی بر چهره اش

نقش بست .گوشی را به بیسیم چی داد و به قدوسی و حکیم گفت:

 - برویدآماده شوید.تا نیم ساعت دیگر پیش روی آغاز خواهد شد.

- چرا اینهمه تاخیر ؟ دوساعت از ظهر گذشته.

- ما موظفیم به دستورات فرماندهی عمل کنیم،آن ها این عملیات را فرماندهی

 می کنند ،نه من و تو           ادامه مطلب...





      

اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک

برای رسیدن به خاکریزی که باید مرحله ی دوم عملیات را از آنجا آغاز می کردند،هیچ وسیله ای

 نبود ،جز همان وانتی که حسین آورده بود که به سختی خود را با آن به خاکریز رساندند.حسین

از دور که به خاکریز نگاه می کرد ،آن را در غباری می دید که در نظرش مشکوک می آمد.

نزدیک تر شد.صدای انفجار تعداد زیادی گلوله ی کاتیوشا آنهارا غافلگیر کرد.حسین پشت خاکریز

که رفت،حکیم و جولا را دید که شتابان به سویش می آیند.

- انگار قصد پاتک دارند،نیم ساعت است که اینجا را زیرآتش گرفته اند.گرای یک کاتیوشا را روی

این خاکریز تنظیم کرده اند و هر چهل گلوله اش را پشت سر هم روانه می کنند.

حسین مسیر غبار را که در دویست متری خاکریز بود تعقیب کرد.

- مثل اینکه دشمن در منطقه ی جفیر،خود را تقویت کرده است .جهت عملیات به سمت پادگان

حمید است،اما آنها از از جفیر قصد پاتک دارند.این عمل آن ها خطرناک است ،ممکن است ما

را غافلگیر کنند....                 ادامه مطلب...





      

اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک...

من در سنگر هستم،

در دل سنگر خدا سخن می گویم.

این خانه ی کوچک ؛این سنگر، این گودی در دل زمین،این گونی های برهم تکیه داده شده؛

پر از حرف است.فریادست ؛غوغاست.

من به یاد انس علی ابن ابیطالب با تاریکی شب و تنهائی او می افتم...

او با این آسمان پرستاره سخن می گفت: سر در چاه نخلستان می کرد و می گریست....

راستی !!!   فاصله اش با من زیاد نیست .از دشت آزاداگان تا کوفه و کربلا بیست کیلومتر

 راه است . در این خانه ی کوچک که انتخاب کرده ام ،روزها،لحظات به گونه ای می گذرد و

 شب ها به گونه ای دیگر.

روزها با خود در تنهائی سخن می گویم و با دوستانم در جمع نماز جماعت.

در لحظاتی که اسلحه به دوش دارم ؛به فکر شمشیر علی ابن ابیطالب - ذوالفقار- می افتم .

به فکر اسلحه ی ابوذر می افتم و دست پرتوان او.

خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک گردان...    ادامه مطلب...





      

اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک...

حسین علم الهدی؛ تن خسته ی خود را به ساختمان سپاه رساند.در اتاق فرماندهی

سر و صدا بلند بود.دوستانش منتظر بودند.

با اینکه دیروقت بود اما انگار خواب از سرشان پریده بود.هر کدام به کاری مشغول بودند،

درست مثل کسانی که برای یک سفر زیارتی آماده شوند و نگران از اینکه مبادا از کاروان

جا بمانند.

حسین به عمد سر شوخی را باز کرد.ابتدا به کندی می خندید،اما خنده ی حسین که

ادامه یافت ،همه با او دم گرفتند.

قدوسی ناگهان پس از قهقه اش که مستانه به نظر می رسید،اشک ریخت ،طوریکه اگر

حسین اجازه میداد باقی نیز چنین حالی داشتند.

"شاید دعا اینها را آرام می کند.شادی ما در شب بیست و هشت صفر چه معنائی دارد؟؟

 بهتر است رهایشان کنم ."

اشک قدوسی و نگاه غریبانه اش چه می گویند؟

ناگهان برخاست و به یونس گفت: کمی آب گرم می خواهم .        ادامه مطلب...





      

اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک 

عراقی ها سینه ی آسمان و زمین را به گلوله بسته بودند.خدا خدا می کردم گلوله ها به انبار

 مهمات برخورد نکنند.هواپیمائی در آسمان دیده شد،ابوذر فریاد کشید: عراقی است !!

لوله ی ضد هوائی را به طرف هواپیما نشانه رفت .هواپیما ،تو دل آسمان گم شد .وحشت زده

 به اطرافم نگاه کردم .مانده بودم که چرا کمک نمی رسد.؟؟ناگهان در چند متری ما زمین شکاف

برداشت و توفانی از شن و خاک به هوا رفت.زمین مثل کوره ای می سوخت .انفجاری مهیب

گوشهایم را کر کرد.به سرعت دویدم به طرف ضد هوائی ...

شعله های آتش ،انبار مهمات را می لیسید و بالا می رفت .ااز میان آنهمه آتش و دود ،فرمانده

کلهر را دیدم .فریاد کشان دویدم به طرفش.

نزدیک انبار مهمات سر جایم میخکوب شدم .فرمانده کلهر توی دل آتش می رفت و با جعبه های

 مهمات بر می گشت.کسی فریاد کشید:

-مگر دیوانه شده اید؟؟!!این چه کاریست که می کنید؟؟!!          ادامه مطلب...





      




+ باسلام و عرض تسلیت ایام شهادت اباعبدالله الحسین علیه السلام و یاران باوفایشان ...تغییر نام کاربری بنده از "مدیونم به شهدا"به "اندیشه ی شهدا"...یاعلی ..التماس دعا



+ "مرگ گردنگیر فرزندان آدم است؛ همچون گردنبند بر گردن دختر جوان." این سخنانی بود از امام حسین علیه السلام که "جهاد عماد مغنیه" آن ها را در سالگرد شهادت پدرش حاج عماد مغنیه بیان کرد.



+ * ای شهیـــد * بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست .. آه ، بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست .. مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ... آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال؛ وقتی قفس پرزدن چلچله هاست... بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست ... باز می پُرسمت از مسئله ی دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست....



+ آقا سید راه گم کرده ام ؛ مرا یارا و توانی نیست برای بال گشودن تا افقی بی نهایت ، رو به سوی معبود مهربان ... ای بزرگ شده دستانم نیازمند ترحمی از جنس نور تو شده ... به زلالی ات سوگند؛ شستشو ده ناخالصی هایم را ... مرا صعود ده به بینهایت ها... آقا سید دعامون کن ... سالروز شهادتت مبارک ... *شهید سیدمحمود موسوی متولد1360از شهدای یگان صابرین* *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*



+ محمد جان ... آسمان میخواهــــــــــــم .. چندیست نامهربانانه کدر شده ام ... مرا به ابدیت رهنمون شو ای بزرگ شده ... * بگذار اوج بگیرم...* سالروز شهادتت مبارک .. *شهید محمد منتظرقائم(ایمان غلام نژاد) متولد1363از شهدای یگان صابرین...تاریخ شهادت1390/06/13* التماس دعا



+ پــرواز ،بدون بال و پر میخواهـــم ... یک گوشه ی چشم ، یک نظر می خواهــم... ایکـــاش بـــــرای تو بمیـــــــرم بی بی "سلام الله علیها" * من یکـــ بدن بدون سر میخواهــــــــم ....*



+ جوانی طعنه زد بر سرفه هایش... " برادر،ترک کن سیگار خود را ". او با خود زیر لب،آرام می گفت: " توتون باگاز خردل فرق دارد." *سلامتی جانبازان شیمیائی صلوات* *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*



+ *فاصله ها را بردار ...* یارای ماندنم نیست ... *دلم معجزه میخواهد ای شهید...* یاری ام ده ... شهادتت مبارک ... من را نیز دعاکن ای آسمانی افلاکی ... *شهید صمد امیدپور،متولد 1364از شهدای یگان صابرین،تاریخ شهادت1390/06/13)*



+ *زمینگیر شده ام ای شهیــــــــد ...* دستی بیاور به سویم نیز و ما را از این فساد و تباهی نجاتی ده ... *شهید علی بریهی متولد 1364 روستای میثم تمار ،از شهدای یگان صابرین*



+ *می شود کمی هم مرا دعاکنی ای شهید ....* آسمانی شدنت مبارک محمد جان ( 13 شهریورماه سالروز شهادت شهدای یگان صابرین گرامیباد). *شهید محمد محرابی پناه متولد 1364*