سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
درباره
منوی اصلی
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
امکانات دیگر
آمار و اطلاعات

بازدید امروز : 26
بازدید دیروز : 89
کل بازدید : 203913
تعداد کل یاد داشت ها : 181
آخرین بازدید : 96/10/30    ساعت : 9:55 ع

اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک

هر وقت اسلحه ی ژ3 را روی دوشش می انداخت،نوک اسلحه روی زمین سائیده می شد.

بهنام محمدی نوجوان سیزده ساله ای است که در تمام روزهای مقاومت از 31شهریور تا 28

مهر 59در خرمشهر ماندو به قول تمام بچه های خرمشهر ،باعث دلگرمی رزمنده ها بود.

اینکه نوجوانی در آن سن و سال و با آن قد و قواره ی کوچک ،در شهری که بیشتر از اینکه

بوی زندگی بدهد ،بوی مرگ و خون می دهد،مانده ؛شاید امروز برای من و تو باورپذیر نباشد...

با خودم فکر می کنم چه می شود نوجوانی که تا قبل از 31شهریور در کوچه با

هم سن و سال های خود زندگی می کرد و آماده ی شروع سال تحصیلی جدید می شد،

بعد از 2الی 3 هفته به مدافعی تبدیل می شد که بعد از رفتنش ،همه ی مدافعان

بی تابند و از همه بیشترسید صالح موسوی..

سید صالح را صالی صدا می کرد.سید صالح می گفت: شب ها که روی پشت بام

می خوابیدیم،از من در مورد شهادت و بهشت می پرسید .

باز فکر می کنم  مگر نوجوان سیزده ساله از مرگ و شهادت چه تصویری دارد ؟؟!!!!

و باز می گفت:که هر بار او را به بهانه ای از خرمشهر بیرون می بردیم تا سالم بماند، باز

 غافل که می شدیم،می دیدیم به خرمشهر برگشته و در مسجد جامع مشغول کمک است....

"شادی روح شهیدان..

       شهید سیدحمیدمیرافضلی..

                            شهدای یگان ویژه ی صابرین

                                                                         صلوات"

            التماس دعا ....







      

اللهم اجعل وفاتی قتلا فی سبیلک0000

پس از سومین روز شروع حمله ی خیبر،توان همت آنقدر از کف رفته بود

 که به دیوار تکیه می داد و با صدائی خسته و ضعیف ،گردانها را هدایت می کرد.

هر چه به او اصرار کردند به اورژانس برود قبول نکرد.

همت گفت: حالا که در خط نیستم،باید بچه ها لااقل صدای من را بشنوند.

به ناچار امکانات درمانی را کنار او آوردند و با بالازدن آستینش سِرُمی به دست او

وصل کردند.همت ،بی توجه به کار امدادگرها،با بی سیم با خط تماس می گرفت.

وقتی همت شنید یکی از گردانهایش در زیر شدیدترین آتش دشمن مقاومت

 می کند به راه افتاد تا در کنار یاران بسیجی خود باشد.هر چه فرماندهان

خواستند مانعش شوند ،نتوانستند.همت در همان لحظات گفت:

- ما باید هر چه درتوان داریم،بگذاریم تا صحبت امام به زمین نماند .باید استقامت کرد.

ما در این جنگ به سلاح و تجهیزات نظامی متکی نبوده و نیستیم ؛ ما به خدا اتکاء داریم.

ما باز هم شهید می دهیم و این جنگ را با خون پیش می بریم .

بعد،همه دیدند سوار بر موتور شد و به طرف خط رفت .در راه -به همراه شهید

سید حمید میرافضلی- ترکش توپی بهانه شد تا این دو پرستوی بلند پرواز به

 سوی عرش پر کشند...

"شادی روح شهیدان، شهدای یگان ویژه ی صابرین و شهید سید حمید میرافضلی صلوات"

                                                                                         التماس دعا....

                             "ارتباط با خانواده های معظم شهدا در سایت دیدار "







      

 

دفترچه ی تاریخ ورق خورد و ورق خورد...و 7مهرماه 59 را نشانه رفت.سهام حالا دیگر

بزرگ شده بودو از اولین بهار زندگی اش 12سال می گذشت.شهر هویزه حال و هوای دیگری

داشت.درگیری شدت گرفته بود.مردم ،برای دفاع از شهر به خیابان ها ریخته بودند."سهام" اما

به اصرار مادرش در کنار برادر کوچک خود در خانه نشسته بود.مادر،آن روز پیش از خروج

از منزل،در حیاط را قفل کرده و از او خواست تا در خانه بماند،اما سهام بیقرار بود...تاب نشستن

نداشت.

او دلتنگ بود....دلتنگ آغوش خدا...برخاست و زیباترین لباسش را که روسری گل دار و پیراهن

قرمزش بود،به تن کرد....                  ادامه مطلب...





      

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

اوایل سال 72بود و گرمای فکه ...در منطقه ی عملیاتی والفجرمقدماتی ،بین کانال اول

 و دوم مشغول کار بودیم .چند روزی می شد که شهید پیدا نکرده بودیم .هر روز صبح

 زیارت عاشورا می خواندیم و کار راشروع می کردیم .

گره مشکل را،در کار خود می جستیم.مطمئن بودیم که در توسل هایمان اشکالی

 وجود دارد....آن روز صبح ،کسی که زیارت عاشورا می خواند

                          توسلی پیدا کرده بود به امام رضا "علیه السلام".

شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم و کرامات او.می خواند و همه زار زار گریه می کردیم .

در این میان مداحی ،از امام رضا طلب کرد که دست ما را خالی برنگرداند.... ادامه مطلب...





      

اللهم اجعل وفاتی قتلا فی سبیلک0000

از جمله ویژگی های مدیریت و فرماندهی عباس این بود که او پیوسته مراقب افراد و اطرافیان

خود بود.تلاش میکرد تا از وضع زندگی آنها باخبر باشد و چنانچه مشکلی داشتند با تمام

توان می کوشید تا مشکل آنان را برطرف کند.روزی با شهید بابائی نزد یکی از باغبانان

 پایگاه که همه او را باباحسن صدا می کردند رفتیم .بابا حسن در کنار یکی از کرتها نشسته

 و مشغول جابه جا کردن خاک ها بود.از دور که ما را دید خواست تا از جا برخیزد که عباس

 بالای سر او رسیده بود،دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت:سلام بابا حسن !

خسته نباشی .آنگاه کنار او بر روی زمین نشست و از حال او پرسید.بابا حسن آهی

کشید و گفت:

-شرمنده ام آقا،دیگر مثل سابق توان کار ندارم،حالم خوش نیست.

عباس در حالیکه دست بابا حسن را گرفته بود و پینه های آنرا نوازش می کرد ،روی

به او کرد و آرام گفت:

ادامه مطلب...





      

شهدا شرمنده ایم...

کمی آن طرف تر از در،پیکر پسر جوانی را دیدم که به شکل دلخراشی به شهادت رسیده بود

.نمی توانستم بیشتر از این به او نگاه کنم ،چه برسد به اینکه بخواهم به او دست بزنم و یا

 جابه جایش کنم آخر،پائین تنه اش از قسمت کمر و لگن بر اثر موج انفجار شکافته و به هم

 پیچیده شده بود،طوری که پاهایش خلاف جهت تنه، روبه بالا افتاده بودند.یک دستش هم

 از ناحیه ی کتف کاملا له شده بودبقیه ی قسمت ها هم وضع بهتری نداشتند.تقریبا تمام

 بدن جوان،تکه تکه و لهیده شده بود.

دردناک تر از همه وضع پدر و مادر سالخورده ی جوان بود که              ادامه مطلب...





      

 

عیدتون مبارک .....

موقع آن بود که بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابه کار

در بیایند.همه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند،جز عباس ریزه

 که چون ابر بهاری اشک می ریخت و مثل کنه چسبیده بود به

فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر.بابا درسته که قدم

کوتاهه ،اما برای خودم کسی هستم.

اما فرمانده فقط می گفت:"نه ،یکی باید بماند و از چادرها مراقبت

کند،بمان بعدا می برمت!"

عباس ریزه گفت:تو اینهمه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!وقتی

دید نمی تواند دل فرمانده را نرم کند،مظلومانه دست به آسمان بلند

 کرد و نالید:                ادامه مطلب...





      

اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک...

در اوایل فروردین ماه 1375جوان رعنا و خوش سیمائی که بیشتر از هجده

بهار از عمرش نگذشته بود در کنار جاده ای در روستای العدسیه،واقع در

منطقه ی اشغال شده ی جنوب لبنان،به نماز ایستاده بود؛هر چند که به

ضرورت،لباس فرم نظامیان صهیونیسم را بر تن داشت....

در حالی که ستون نظامی ارتش اسرائیل هویدا می گردد.جوان به روی

جاده می آید.خودروهای نظامی ارتش اشغالگر ،یک به یک از مقابلش رژه

می روند.جیپی استتارشده که یکی از عالی رتبه ترین فرماندهان

صهیونیست در آن نشسته است،در چند قدمی جوان ظاهر می شود.

راننده ی جیپ با دست تکان دادن های جوان،از سرعت خود می کاهد.  ادامه مطلب...





      

مسیرِآسمان

یک دستگاه نفربر پی .ام.پی که جهت آوردن مهمات به جلوترین حد ممکن آمده بود،

دقایقی کنار پست امداد توقف کرد تا مجروح ها را سوار کنیم.مجروح های بدحال را که

غالبا دست و پا قطع بودند،سوارآن کردیم.راننده مدام می گفت:زود باشید...فرصت

نیست...الانه که تانکای عراقی بزنند ولی ما بدون توجه به حرف او تا آن جا که جا

داشت مجروح ها را سوار کردیم،حتی آنها را به هم فشار می دادیم تا تعداد بیشتری

جا شوند.ناله ی بیشتر آن ها بلند شد،ولی کاری نمی شد کرد.معلوم نبود کی

 وسیله ی دیگری برای بردن مجروح ها بیاید.خوب که مطمئن شدیم دیگر جائی

 برای کسی نیست ؛به زور درِنفربر را بستیم و از بیرون قفل کردیم.    ادامه مطلب...





      

اللهم اجعل وفاتی قتلا فی سبیلک0000

در قرارگاه اهواز بودیم،شب همه ی بچه ها خوابیده بودند و قرارگاه ساکت و آرام بود.

نیمه های شب از خواب بیدار شدم .از سنگر بیرون آمدم و به طرف دستشوئی رفتم.

هیچکس در محوطه نبود.وقتی به دستشوئی ها نزدیک شدم دیدم یک نفر دارد توالت ها

 را می شوید.با خودم گفتم:چرا این وقت شب؟؟؟!!!

وقتی نزدیک تر شدم دیدم حسین است ،از فرصت استفاده کرده و نیمه شب آمده است

تا دستشوئی ها را بشوید تا کسی متوجه نشود.با دیدن حسین از خودم خجالت کشیدم ،

هر چه باشد او فرمانده بود.

جلو رفتم و از حسین خواستم تا بگذارد من این کار را انجام دهم ،اما قبول نکرد.

دلش می خواست تنها باشد...اصرار هم فایده ای نداشت .....

                                              "شادی روح ملکوتی شهدا صلوات..."







      
   1   2      >




+ باسلام و عرض تسلیت ایام شهادت اباعبدالله الحسین علیه السلام و یاران باوفایشان ...تغییر نام کاربری بنده از "مدیونم به شهدا"به "اندیشه ی شهدا"...یاعلی ..التماس دعا



+ "مرگ گردنگیر فرزندان آدم است؛ همچون گردنبند بر گردن دختر جوان." این سخنانی بود از امام حسین علیه السلام که "جهاد عماد مغنیه" آن ها را در سالگرد شهادت پدرش حاج عماد مغنیه بیان کرد.



+ * ای شهیـــد * بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست .. آه ، بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست .. مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ... آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال؛ وقتی قفس پرزدن چلچله هاست... بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست ... باز می پُرسمت از مسئله ی دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست....



+ آقا سید راه گم کرده ام ؛ مرا یارا و توانی نیست برای بال گشودن تا افقی بی نهایت ، رو به سوی معبود مهربان ... ای بزرگ شده دستانم نیازمند ترحمی از جنس نور تو شده ... به زلالی ات سوگند؛ شستشو ده ناخالصی هایم را ... مرا صعود ده به بینهایت ها... آقا سید دعامون کن ... سالروز شهادتت مبارک ... *شهید سیدمحمود موسوی متولد1360از شهدای یگان صابرین* *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*



+ محمد جان ... آسمان میخواهــــــــــــم .. چندیست نامهربانانه کدر شده ام ... مرا به ابدیت رهنمون شو ای بزرگ شده ... * بگذار اوج بگیرم...* سالروز شهادتت مبارک .. *شهید محمد منتظرقائم(ایمان غلام نژاد) متولد1363از شهدای یگان صابرین...تاریخ شهادت1390/06/13* التماس دعا



+ پــرواز ،بدون بال و پر میخواهـــم ... یک گوشه ی چشم ، یک نظر می خواهــم... ایکـــاش بـــــرای تو بمیـــــــرم بی بی "سلام الله علیها" * من یکـــ بدن بدون سر میخواهــــــــم ....*



+ جوانی طعنه زد بر سرفه هایش... " برادر،ترک کن سیگار خود را ". او با خود زیر لب،آرام می گفت: " توتون باگاز خردل فرق دارد." *سلامتی جانبازان شیمیائی صلوات* *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*



+ *فاصله ها را بردار ...* یارای ماندنم نیست ... *دلم معجزه میخواهد ای شهید...* یاری ام ده ... شهادتت مبارک ... من را نیز دعاکن ای آسمانی افلاکی ... *شهید صمد امیدپور،متولد 1364از شهدای یگان صابرین،تاریخ شهادت1390/06/13)*



+ *زمینگیر شده ام ای شهیــــــــد ...* دستی بیاور به سویم نیز و ما را از این فساد و تباهی نجاتی ده ... *شهید علی بریهی متولد 1364 روستای میثم تمار ،از شهدای یگان صابرین*



+ *می شود کمی هم مرا دعاکنی ای شهید ....* آسمانی شدنت مبارک محمد جان ( 13 شهریورماه سالروز شهادت شهدای یگان صابرین گرامیباد). *شهید محمد محرابی پناه متولد 1364*