سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
درباره
منوی اصلی
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
امکانات دیگر
آمار و اطلاعات

بازدید امروز : 31
بازدید دیروز : 89
کل بازدید : 203918
تعداد کل یاد داشت ها : 181
آخرین بازدید : 96/10/30    ساعت : 10:1 ع

...

شهید دهقان،شهید خلیلی

خوشا به حال دل بی شکیب بعضی ها ...

                           هزار غبطه به حال عجیب بعضی ها ....

 

                                             به نام خدا

سلام و عرض ادب و احترام خدمت همه ی بزرگواران و عزیزانی که طی این مدت با این وبلاگ 

همراهی کردند ، از همه ی شما صمیمانه سپاسگذارم ...

 

خدای بزرگ رو سپاس میگیم ...

 

با اجازه ی همه ی همراهان ،این وبلاگ برای مدتی و یا برای ... به کار خودش پایان 

میده ؛

        بدیها و کوتاهی ها رو حلال کنید ...


                                                                در پناه خدای مهربان باشید

                                                                             التماس دعا







      

 

 به هرکس قسمتی دادی خدایا ...شهادت قسمت ما میشد ایکاش...

" بله ،من پاسدار خمینی ام ".

سرهنگ از او پرسید : روحانی هستی ؟!

مجروح ایرانی گفت : نه پاسدارم !

افسر معاون زندان به سرهنگ گفت : این مجروح می گوید هنوز هم خمینی را

دوست دارم ،اسارت کمتر از شهادت نیست .

رسالت این اسرا مثل رسالت حضرت زینب سلام الله علیها است و ...

فرمانده ی عراقی که سعی داشت امام را مسبب همه ی گرفتاریها و

شکنجه های اسرا معرفی کند ، با طعنه به مجروح مازندرانی گفت : قراره

شما ،تو عراق چه پیامی را برسانید ، حالا خمینی کجاست که بیاد کمکت کنه ؟

با این وضعی کهداری میخوای چیکار کنی ؟ با این زخم های شکمت چه کار

می کنی ؟ اینجا خمینی می تونه کمکت کنه یا رئیس القاعد صدام ؛

حالا خمینی بیاد کمکت کنه؟

مجروح ایرانی که رمق در بدن نداشت لب های تشنه اش را به هم فشرد،

نم دهانش را به زور قورت داد و در جواب سرهنگ گفت:

من توی جبهه ،مدت ها توی عقیدتی سپاه کار کردم.برای بچه ها درس

نهج البلاغه می دادم.فقط می توان جواب شما رو با یه شعری از نهج البلاغه ی

مولا و مقتدایم ، آقا امیرالمومنین بدم .

امام علی علیه السلام می فرماید:

فان تسالینی کیف انت فاننی

صبور علی ریب الزمان صلیب

یعز علی از تری بی کابه

فیشمت عاد او یساء حبیب

" یعنی اگر از من بپرسی چگونه ای بر سختی روزگار ،می گویم :بسیار

شکیبا و توانا هستم .دشوار است بر من که غم و اندوهی در

من دیده شود تا دشمنی شاد و یا دوستی اندوهگین شود."

نیازی به ترجمه ی این شعر نبود

سرهنگ که خودش عرب بود ، مات و مبهوت از جواب مجروح مازندرانی

فقط نگاهش می کرد. از قیافه و حالاتش پیدا بود انتظار جواب به این زیبائی

را نداشت . احساس کردم مثل بادکنکی که بادش را خالی کنند ، سرهنگ

پنچر شده بود . او را نزدند .سرهنگ با هیچ یک از اسرا بحث نکرد و از

بازداشتگاه خارج شد.مجروح مازندرانی در آن گرمای سوزان ،قرآن تلاوت

می کرد.فردای آن روز نزدیک غروب ،جوهره ی صدایش به ته رسید و

شهید شد .او تزکیه شده و تکامل یافته ی مکتب امام علی علیه السلام

و پاسدار وفادار امام بود .در و دیوار آجری زندان الرشید ، هیچ گاه

دشمن شناسی و بصیرت او را فراموش نخواهد کرد. 

 قرآن و نهج البلاغه ، در شریان ها و مویرگ هایش جریان داشت.







      

شهادت قسمت ما می شد ای کاش...

در جوابش گفت : عاقبت اسارت حضرت زینب سلام الله علیها اگه بیشتر از

شهادت نبود ، کمتر نبود.من پشیمون نیستم .

این شرایط تو جنگ ، برای هر کسی ممکنه پیش بیاد.

هوا خیلی گرم است و دژبان ها برای ورد افسران ارشدشان آماده می شدند،

معمولا روزی یکی دو افسر عراقی وارد زندان می شدند ،پنج شش روز اول

برای ثبت اطلاعات فردی و نظامی اسرا،روزهای بعدبرای بازدید و شناسائی

فرماندهانی که هنوز شناسائی نشده بودند.

ستوان ،اسرا را از ورود یکی از افسران ارشد که گویا از وزارت دفاع عراق

می آمد باخبر کرد.وقتی مجروح ایرانی از رسالت حضرت زینب سلام الله علیها

در اسارت قوم یزید صحبت کرد ،ستوان در ادامه گفت :

فرمانده که میاد بازدید ،اگه میخوای دستور بده که بهت رسیدگی کنن،

قهرمان بازی در نیار و اظهار ندامت کن .به فرمانده بگو پشیمونی .اینطوری

دلش به رحم میاد و دستور می ده ببرنت بیمارستان.ستوان ،خطاب به من

و بقیه ی مجروحان که پشت به دیوار نشسته بودیم ،گفت : باشما هم هستم .

هرکه اظهار پشیمونی کنه می ره بیمارستان

دروغ می گفت .حتی اگر اظهار پشیمانی هم می کردیم نمی بردند بیمارستان .

قصد ستوان،تحقیر اُسرا در برابر افسر ارشدشان بود.از اظهار ندامت اسرای

مجروح لذت می برد.ستوان  می گفت : " ماه گذشته همین سرهنگ اومد

اینجا برای بازدید .

دو مجروح ایرانی اظهار ندامت کردند، یکی شون عکس صدام را در حضور دیگر

اسرا بوسید؛ همین سرهنگ دستور داد به خاطر این کارش او را ببرند بیمارستان.

وقتی این حرف را زد ،یقین پیدا کردم دروغ می گوید: باورش سخت بود ،اسیر

ایرانی عکس صدام را در برابر دیگران بوسیده باشد.

مجروح مازندرانی ،در حالیکه با چهره ای از رمق افتاده ،سرش را پائین انداخته

بود ، به ستوان گفت :" اینکه بخواهید ما ذلیل بشیم ،عرض ندامت کنیم ، عکس

صدام رو ببوسیم غیر ممکنه !

ما به یه اصولی پایبندیم ، حتی اگه بمیرم نمیگم پشیمانم .

اگه کسی خیال کنه با پشیمونی و بوسیدن عکس صدام ،دل شما به حالش

می سوزه ، سخت در اشتباهه!

 وقتی مجروح ایرانی ،این را گفت : سعی داشت به ما بفهماند من اینکار رو

انجام نمیدم .شما هم حواستون جمع باشه،اشتباه نکنید و با عزت و آبروی

مملکتتون بازی نکنید.

نیم ساعت بعد ،نظامی ای که دژبان ها و نگهبان ها منتظرش بودند ،وارد حیات

  زندان شد .آدم تنومندی بود ، با چشمانی گودافتاده و سری تاس .

عینکی بود و یونیفرم پلنگی آستین کوتاهِ چسبان، درست به هیکلش نشسته

بود.به قیافه اش می آمد حدود پنجاه و چند سالی داشته باشد .از در ورودی

زندان که وارد شد ،اسرا را از نظر گذراند .کنار مجروحان که رسید ،مکث کرد و

به ما خیره شد از مجروحان سوالات مختلفی پرسید .ریش مجروح

مازندرانی توجه اش را جلب کرد.رو به رویش ایستاد و گفت : انت حارس الخمینی ؟

مجروح مازندرانی جواب داد :...

 

                                                                  بیاری خداوند ادامه دارد...







      

بیاد شهدا

از میان پنج مجروحی که از زندان شماره ی یک الرشید آورده اند ،وضعیت یکیشان

وخیم است.باترکش خمپاره ،روده هایش پاره شده ،مثل احمد سعیدی

سینه و سرش هم آسیب دیده ،لهجه ی مازندرانی دارد.به نظر می آید چهل و

پنج سالی داشته باشد.

از بچه های لشکر 25کربلاست.محاسن زردرنگ و بورش مرا به یاد برادرم ،سید

قدرت الله می اندازد.

شلوار کُره ای دارد،عراقی ها پیراهن فرم پاسداری اش را پاره کرده اند.

نگهبان زندان باگازانبر مقداری از محاسنش را کنده است .

با وجود مجروحیتش ،هر عراقی که از راه می رسد به شکلی به او طعنه می زند

و سعی در تحقیرش دارد.

صباح دستش رادور سرش می چرخاند وبا اشاره به او می گفت : عمامه ات کو؟!

بعضی از دژبانها خیال می کردند او روحانی است .خود من هم همین تصور را

داشتم .آدم ساکت،متین و کم حرفی است ،اما وقتی حرف می زند ،عراقی ها

را تا استخوان می سوزاند .

پاسدار است و حاضر نیست تحت هیچ شرایطی پاسدار بودنش را به خاطر

مصلحت کتمان کند.

معاون زندان که ستوان یکم بود، به او گفت : " انت حرس الخمینی ؟"

در جوابش گفت: بله من پاسدار خمینی ام !

ستوان که حرف هایش را فاضل ترجمه می کرد ،گفت :هنوز هم با این وضعیتی

که داری به خمینی پایبندی ؟!

در جواب ستوان گفت :هر کس رهبر خودشو دوست داره .یعنی شما میخواهید

بگید صدام رو دوست ندارید؟ اسارت ،ایمان و عقیده رو عوض نمیکنه ،ایمان

و عقیده را محکم می کنه!

ستوان که بیشتر اوقات بیکاری اش را با اُسرا بحث می کرد وسعی داشت از

اُسرای ایرانی بیشتر بداند،

گفت : پشیمانی ،مطمئنم !

 

                                                                به یاری خدا ادامه دارد...

                               پی نوشت:

                               خدایا به حرمت آل حسین علیه السلام،یاریمان کن بر یاری دینت ...

                                                    اللهم ارزقنی توفیق شهادت فی سبیلک ...

                                                                 این روزهای عزا، التماس دعا...

 







      




+ باسلام و عرض تسلیت ایام شهادت اباعبدالله الحسین علیه السلام و یاران باوفایشان ...تغییر نام کاربری بنده از "مدیونم به شهدا"به "اندیشه ی شهدا"...یاعلی ..التماس دعا



+ "مرگ گردنگیر فرزندان آدم است؛ همچون گردنبند بر گردن دختر جوان." این سخنانی بود از امام حسین علیه السلام که "جهاد عماد مغنیه" آن ها را در سالگرد شهادت پدرش حاج عماد مغنیه بیان کرد.



+ * ای شهیـــد * بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست .. آه ، بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست .. مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ... آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال؛ وقتی قفس پرزدن چلچله هاست... بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست ... باز می پُرسمت از مسئله ی دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست....



+ آقا سید راه گم کرده ام ؛ مرا یارا و توانی نیست برای بال گشودن تا افقی بی نهایت ، رو به سوی معبود مهربان ... ای بزرگ شده دستانم نیازمند ترحمی از جنس نور تو شده ... به زلالی ات سوگند؛ شستشو ده ناخالصی هایم را ... مرا صعود ده به بینهایت ها... آقا سید دعامون کن ... سالروز شهادتت مبارک ... *شهید سیدمحمود موسوی متولد1360از شهدای یگان صابرین* *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*



+ محمد جان ... آسمان میخواهــــــــــــم .. چندیست نامهربانانه کدر شده ام ... مرا به ابدیت رهنمون شو ای بزرگ شده ... * بگذار اوج بگیرم...* سالروز شهادتت مبارک .. *شهید محمد منتظرقائم(ایمان غلام نژاد) متولد1363از شهدای یگان صابرین...تاریخ شهادت1390/06/13* التماس دعا



+ پــرواز ،بدون بال و پر میخواهـــم ... یک گوشه ی چشم ، یک نظر می خواهــم... ایکـــاش بـــــرای تو بمیـــــــرم بی بی "سلام الله علیها" * من یکـــ بدن بدون سر میخواهــــــــم ....*



+ جوانی طعنه زد بر سرفه هایش... " برادر،ترک کن سیگار خود را ". او با خود زیر لب،آرام می گفت: " توتون باگاز خردل فرق دارد." *سلامتی جانبازان شیمیائی صلوات* *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*



+ *فاصله ها را بردار ...* یارای ماندنم نیست ... *دلم معجزه میخواهد ای شهید...* یاری ام ده ... شهادتت مبارک ... من را نیز دعاکن ای آسمانی افلاکی ... *شهید صمد امیدپور،متولد 1364از شهدای یگان صابرین،تاریخ شهادت1390/06/13)*



+ *زمینگیر شده ام ای شهیــــــــد ...* دستی بیاور به سویم نیز و ما را از این فساد و تباهی نجاتی ده ... *شهید علی بریهی متولد 1364 روستای میثم تمار ،از شهدای یگان صابرین*



+ *می شود کمی هم مرا دعاکنی ای شهید ....* آسمانی شدنت مبارک محمد جان ( 13 شهریورماه سالروز شهادت شهدای یگان صابرین گرامیباد). *شهید محمد محرابی پناه متولد 1364*