سفارش تبلیغ
صبا
درباره
منوی اصلی
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
امکانات دیگر
آمار و اطلاعات

بازدید امروز : 43
بازدید دیروز : 34
کل بازدید : 210789
تعداد کل یاد داشت ها : 183
آخرین بازدید : 97/4/26    ساعت : 9:53 ع

                                            " شهادت قسمت ما می شد ایکاش ... "

سلام

گرامی داشت نام و یاد شهدا ...

 

من هم پرواز را می فهمم ... 

من هم می خواهم تا آغوش محبوبم پرواز کنم...

اما ... اسیرم در قفس نفس

اما....درگیرم با سیم خاردارهای هوای نفسم..

اما ...زمین گیرم به خاطر بار سنگین گناهانم...

هر لحظه از محبوبم دورتر می شوم ،می بینم ....

هر لحظه آغوشی ، که برای من باز است ؛بسته تر می شود ...می دانم....

و می دانم که دوای دردم سخن زیبای سردار شهید علی چیت سازیان است که

گفت : " کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند،که در سیم

خاردارهای نفس ؛گیر نکرده باشد "

فقط نمی دانم  چرا کاری نمی کنم.....

      فقط نمیدانم  چرا کاری نمی کنم ......

                                                   *** التماس دعا ***







      

پروفسور محمود حسابی

- بهتر نیست چند ماه به ژنو بروید تا زودتر،تعدادی از معادلات خود رابه نتیجه برسانید؟

- دکتر حسابی :

نه هرگز ؛آنوقت این کار به اسم #سوئیسی ها تمام میشود!

من میخواهم به اسم #ایران و #دانشگاه_تهران تمام شود

پ ن؛

پدرم برای حل یک معادله از نظریه ی خود باید شش ماه زحمت می کشیدند و اگر به اشتباهی برمیخوردند ،شش ماه وقت میگذاشتند تا آن اشتباه را پیدا کنند،اما در مرکز اتمی سرن سوئیس با توجه به امکانات کامپیوتری آنجا،پدرم درمدت سه هفته توانستند 14 معادله از نظریه ی خود را حل کنند. #دکتر_محمود_حسابی

1- آدم نباید فکر کند این خارجی ها،خیلی علاقمند و دلسوز ما هستند! اصولا آنها به فکرمنافع خودشان هستند!

2- ایشان از مادربزرگ خود به دفعات، با لفظ خانم یاد میکنند و آنجا که فرزندانشان در پرسشی،تأکید هماره ی پدر بر لفظ خانم و آقا را می پرسند،پاسخ میشنوند؛

#خانم و #آقا بودن، آسان نیست،سابقه،تربیت و نجابت باید فراهم باشد.

ایمان و اعتقاد از ارکان آقا و خانم بودن است،اگر خانم و آقائی به این مرتبه برسند،میدانند که چه کارهایی باید انجام دهند و چه کارهائی نباید انجام دهند.خانم و آقا،هیچگاه #دروغ نمی گویند،تهدید نمیکنند،مردم را دوست دارند و در نشست و برخاست وخیلی ازمسائل اجتماعی،آداب لازم رارعایت میکنند.

. (دکترحسابی درخاطراتشان میگویند:

 بعدسالهای زیاد دوری از پدرم ، سریع گفت: بگو بگو محمود ؛ چه میخواهی؟ چرا ازپله ها بالا می آئی؟ازهمانجا بگو !

به محض شنیدن حرفهای من ، با صدائی بلند فریاد زد : 

من از کجا800 تومان بیاورم ،به تو بدهم؟چرا دست ازسرم برنمی داری؟خیال میکنی من روی گنج قارون نشسته ام؟ و پشتش را به من کرد و وارد ساختمان شد ؛ با این حال مادرم میگفت؛نباید هیچوقت با پدرتان بدرفتاری کنید،همیشه به او احترام بگذارید.اگر به خانه ی شما آمد از او،بسیار خوب پذیرائی کنید. اگر روزی به کمک شمااحتیاج داشت حتما به او کمک کنید تا نیازش برآورده شود.)

 3-از رئیس تعلیمات عالیه پرسیدم:

آیا شما میخواهید این مملکت ساخته شود؟

ایشان که ازسؤال من متعجب شده بود،گفتند :

پس فکر میکنید برای چه اینجا نشسته ایم؟!

ادامه دادم:

پس اگر میخواهید این مملکت ساخته شود،باید مطمئن باشید که روی #هیچ، نمیشود چیزی ساخت!

مرحوم اعتمادالدوله از من پرسید: روی هیچ یعنی چه؟!

گفتم: هیچ ،یعنی بیسوادی .

.

وجود چنین شخصیت هایی ،در ایران در برابر هزاران بی اعتنائی،کارساز و سازنده است

 #کتاب_استاد_عشق

نگاهی به زندگی وتلاشهای مرحوم پروفسور حسابی( پدرعلم فیزیک و مهندسی نوین ایران)







      

یاامام حسن مجتبی علیه السلام....شهیدحسن علایی

میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام بود که پسرم به دنیا آمد

نامش را حسن گذاشتیم

ایام ماه صفر و شهادت آن حضرت بود که حسن در فکه به شهادت رسید.

سیزده سال بعد هم درست در اواخر ماه صفر،پیکرش پیدا شد.

اصلا زندگی و شهادت این پسر،خیلی به صاحب نامش شبیه بود....

پسرم اخلاق بسیار خوبی داشت.یادم هست یکبار در زمانی که دبستان میرفت توی کوچه بازی میکرد،یکبار 

یکی از نوجوانها سیلی محکمی به گوش پسرم زد،حسن چیزی نگفت و آمد خانه؛ گفتم:چرا جوابش را ندادی؟

تو هم با او برخورد میکردی،از حالا توسرخور نشی!!

گفت :بابا من خیلی راحت میتوانستم جوابش را بدهم.اما او بچه ی یتیم بود،گفتم گناه داره،برای همین چیزی نگفتم.

حسن بسیار اهل مطالعه بود.

کم حرف بود و در کارهایش دقت میکرد.

به قرائت قرآن خیلی توجه داشت.در آن سن کم به ترجمه و تفسیرقرآن توجه داشت.

امیرخوب رو از دوستان صمیمی حسن میگوید:وقتی بیکار میشدیم حسن برای ما از تفسیر آیات قرآن میگفت و من

با تعحب میگفتم:حسن تو با این سن کم،این حرفها رو از کجا یاد گرفتی؟

او لبخند میزد و میگفت:

دعاکن این حرفها رو عمل کنیم ....دعا کن بنده ی واقعی خدا باشیم....

 

                             هدیه به محضر والای شهدای نوجوان.....اللهم صل علی محمد و آل محمدو عجل فرجهم....

                            کتاب خوب بخوانیم...شیرین تراز عسل!

                            چهل روایت از قاسم های انقلاب،شهدای مظلوم و نوجوان....

                                شبیه کتاب سیزده ساله ها .... کتاب بخوانیم 

 







      

  لشکر خوبان

هو الاول 
کتاب خوب بخوانیم
#لشکر_خوبان
بخش هائی از کتاب 


1- آنجا هر اتفاقی که می افتاد ،ما جز خدا یار و پناهی نداشتیم.حس میکردم بیش ازهمیشه به فقر ذاتی خودم واقفم.
بلم آرام وبیصدا پیش میرفت ومن ،مطمئن میشدم که وقت خوبیست برای بزرگ شدن از آن شب هایی که ره صدساله  در آن به قدر یک شب کوتاه میشود…گوئی رب العالمین به تمام ذره های جهان امر کرده بود سکوت کنید وبندگان مرا ببینید…
وزش باد اسفندی،صدای به هم خوردن نی ها،موج،صدای قورباغه ها و پرنده ه ها ،همه و همه هیچ بودند و فقط ما بودیم که آب را می شکافتیم تا به تکلیفمان عمل کنیم. همه چیزآنقدر آرام بود که فکرمیکردم در خواب غوطه ورم .فکر میکردم به جهانی دیگر پانهاده ام که انسان درآنجا به وحدت رسیده ومعنای خلیفه اللهی خویش را باز یافته است.

 

2- همه میدانستند که او (مهدی باکری) بیش از همه ،به بسیجی ها علاقه دارد

عطوفت و دل نگرانی اش نسبت به بسیجی ها از هر کار وکلامش هویدا بود

اما دقت و حساسیت اودر مواردی چون اسراف، آنقدر زیاد بود که حتی بسیجی های محبوبش را هم بازخواست میکرد.

از اینکه کسی کارهای او را انجام بدهد بسیار ناراحت میشد

به رغم مشغله ی بزرگی همچون فرماندهی لشکر ، کوچکترین کارهای شخصی اش را خودش انجام میداد.

 

  • 3- در نبرد قهرمانانه ی سوسنگرد ،به فرماندهی علی تجلایی نیروهایی کمتر ازسی نفر در مقابل چند لشکر مهاجم به سوسنگرد پایداری کردند!

  • 4- وصیت نامه اش را برداشتم و خواندم:
  • ساعت های آخرعمر من است.لحظه به لحظه به خدا نزدیکتر میشوم. دراین مدتی که درجبهه بودم دریافتم که بهترین،سریعترین و نزدیکترین راه رسیدن به خدا شهادت است.... گریه امانم نمیداد،رشک اشک های دیروز قهرمان،وجودم را آکنده بود،با چه اطمینانی ازشهادتش نوشته بود و چه فلسفه ی زلالی درکلامش موج میزد.

5-محمدشمس قبل از رسیدن به ساحل و در  درون آب،با تیراندازی کور دشمن مجروح شده  و برای اینکه سروصدایش توجه دشمن راجلب نکند،ازدوستش خواسته بود تا سر او را زیر آب فشار دهد ،او مظلومانه و بی صدا جان داده بود....

 

6-ترکش ،گلویش را دریده بود.او سعی کرده بود لباس غواصی اش را از تن درآورد تا شاید از فشارلباس کم شود....اما درهمان حال به شهادت رسیده بود...

 

7-در جریان شناسایی و عبور از اروند وحشی،ما فقط با دشمن روبرو نبودیم ،بلکه عملیاتی که در پیش داشتیم ،عرصه ی نبرد و غلبه ی ایمان و اراده ی انسان برطبیعت بود. ...

 

 

  • سؤال ؟!
  • حرکت برخی مقامات مسئول انقلاب، از کجا به کجا رسیده؟!
    .
    ما کجای قطار انقلاب ایستاده یا نشسته ایم؟و مشغول چه هستیم؟

  • پ.ن ؛ 
    من حسینیه  را حسینیه نمی دانم ،مگر اینکه دلاورانی را برای نبرد با دشمن اسرائیلی فارغ التحصیل کند.
                                                                                             (امام موسی صدر)

                                                                                        التماس دعا







      

 

شهید محسن حججی

حب الحسین هویتنا
بنام خدای محسن
چقدر خوانده ایم از عظمت و مقام والای شهداء
ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
باید باور کرد اوج صعود یک شهید ،به بالاتر از فرشتگان رسیدن را...
بسیار هم شنیده ایم محرم و صفر است که اسلام را زنده نگهداشته است!
بدانیم خون حسین علیه السلام،مسیر حرکت ما را ،در طول تاریخ مشخص کرده؛
یا باحسین(ع)...
یا بی حسین(ع)...
راه دیگری نداریم!
درست است نمیفهمم معنای عند ربهم یرزقون را
درست است نمیدانم مقام رضوان الهی را
درست است آنچنان که باید،نشناخته ام راه حسین (ع) را
اما ای دهنده ی عزت و ذلت ها
برایم بگو که محسن چه کرده که دل مردم جامعه ام ،اینچنین تکانی سخت و محکم خورده ؟!
محسن از کدام راه
و چگونه
و با کدام داشته ها
اینگونه در راه تو
و برای تو فنا شده ؟
مگر کم داشته ایم مدافعان حریم حضرت زینب سلام الله علیها را ؟!
مگر کم داشته ایم شهدای خط دفاع مقدس دیروز و امروزمان را ؟!
مگر کم داشته ایم شهدای مقاومت و حزب الله لبنان و فلسطین و... را ؟!
اما قصه ی محسن، عجیب متفاوت تر شده...
اصلا محسن تو بگو
از کجا به کجا پریدی ؟!
و با کدامین بال
و کدامین حال؟!
-تقوا
-اخلاص؟!
-توسل؟!
-تلاش ؟!
-التماس؟!
میدانی که هر روز مرور میشوی برایمان
پس بگو چگونه ؟!
بگذار برایت روضه بخوانم
-پهلو شکسته
-مادر
-جوان
-علی اکبر
-اربا اربا
-اسارت
-عزت
-اصلا سر دادن برای معبود...
شاید...نه
حتما تشنه لب هم جان داده ای برادرم؟!
حتی نیامدی و نیامدی تا محرم حسین (ع) از راه رسید
اصلا محسن،شب شهادت روضه ی علی اکبر علیه السلام ،آنهم درست شب جمعه،
شبی که شهدا میهمان ابا عبدالله الحسین (ع ) هستند قدم رنجه کردی و در خاک آرام گرفتی!
از طرف دیگر هم بوسه ی آقا بر تابوت مطهرت
بگو محسن
بگو چه کرده ای تو؟!
با کدامین اخلاص ،دری را، چگونه کوبیده ای که این گونه بیدارمان کرده ای؟
..
مگر خودت نگفتی که همه را ازفضل خدا گرفته ای ؟
نه از تلاش و اخلاص و مجاهدت های شبانه روزی ات؟!
محسن حق با تو
درست..!
میدانم
اما ای خدای ملک و ملکوت ،ای مالک هستی،
بر ما رحمی بیاور و بر این روسفیدی عظیم محسن، آگاهمان کن!
بیا و در راهی که این جوان برگزید ،استوارمان بدار !
خدایا تو میدانی که همه ی ما تاریک شده ایم و پر از معصیت
ولی اینبار ،قصه ی شهادت مظلومانه ی محسن ،باری دیگر عاشورا را در ذهن و
نگاهمان جاری و ساری کرده
پروردگارا
بیا و بخاطر مظلومیت حسین (ع ) ما را ببخش و در ردیف یاران آخرالزمانی
اصحاب سیدالشهداء، قرارمان ده
بارالها
یاریمان ده تا هر روزمان عاشورا باشد و هر لحظه مان حسینی باشیم
توفیقمان ده تا جریان عاشورا در لحظه لحظه ی زندگیمان جاری شود!
خدایا نگاهمان به کرم ازلی و ابدی توست
ما را نیز روسفید در درگاهت بپذیر...
اما تو ای دشمن زبون ما
بدان که سربازان خمینی کبیر ،محکمتر از دیروز برسر آرمانهای انقلابشان ایستاده اند
و تا ظهور حضرت بقیه الله الاعظم ، این راه را با قدرت و شجاعت هرچه تمام تر ادامه خواهند داد
و یقین کن
- ما با ولایت زنده ایم
-تا زنده ایم رزمنده ایم
                                                               التماس دعا






      

به نام آنکه شهید نظر میکند به وجه او.....

1-یکے از بچہ ها،اسمش اسرافیل بود؛کم سن و سال وخوش خنده.

بہ راننده ی تویوتا گفت:داداش میری عقب،محبت کن جنازه ے ما رو هم ببر.

لقمہ توی دهانمان بود کہ خنده مان گرفت.

تویاتا رفت تا تہ سیل بند.

غذا را پخش کرد،

دور زد و داشت برمی گشت که یک دفعہ یک خمپاره خورد بغل اسرافیل،

ظرف غذایم را پرت کردم و شیرجہ رفتم روی زمین،

اما سریع بلندشدم.وسط گردوغبار دویدم طرف اسرافیل،ترکش به

شاهرگش خورده بود و درجا تمام کرده بود.

 

2- زخمی ها،بنده خداها،خودشان باهرچہ دم دستشان بود،زخمشان را می بستند.

آنقدر زخمی زیاد بود کہ امدادگر به همہ شان نمیرسید،خون کہ از بدنها میرفت،

تشنگی غالب میشد، قمقمه ها را برمیداشتند،بی نفس میخوردند و چند دقیقہ ی بعد شهید میشدند....

محشرے دیگر بود.

همہ چیز میدیدے!

دست و پا قطعی و رفیق بی سر.

هرکس آنجا بود،میدانست کہ برگشتے در کارش نیست،همہ یکدل بودند.

اینطرف قشون حق بود ؛آنطرف قشون باطل

            باید میجنگیدیم

 

3- یاد بچہ های لب تشنہ کہ تو بیابون جون دادن،بخیر!

باید قدر شجاعت اونها رو بدونیم!

قدر بچہ هائے کہ کوچیک بودن و با شناسنامہ ی برادرشون اومدن.

 

4-هوا ،تاریک روشن بود،یک تویوتا از دور پیدا شد.آمد و نزدیک چادر ایستاد.راننده اش

یه پیرمرد بود بامحاسن سفید و صورتی نورانی

رُخش به روحانی میخورد.

لباس خاکے پوشیده بود و خیلی قرص راه میرفت،آمدجلو ،سلام و علیکی کردیم

گفت:آقا،من یہ شب خواب دیدم تو گردان شما هستم و باشما رفتم عملیات و سر از تنم جدا شده.

همینطور کہ بہ حرفهایش گوش میدادم و نگاهش میکردم،یه دفعہ صدای غرش هواپیما آمد

دیگر نفهمیدم چہ شد!

مزه ی تلخی را توی دهنم حس کردم و رفتم توی خلْسہ،

انگار روی ابرها راه میروم

خواب و بیدار سرم را بلند ردم و دیدم ازسینہ بہ پائین فلج هستم و آب رودخانہ ،رنگ خون است

و دست و پای قطع شده،روی آب شناور و یه مشت جنازه هم دور و برم ریختہ ؛

دیدم آن پیرمرد، سرش از تنش جدا شده!

   

بخش هایی از کتاب کوچه ی نقاش ها 

حتما بخوانید ...







      

جاویدالاثر احمد متوسلیان

دوستانش شاید جسارتش را در کوچه و خیابان دیده بودند ،ولی در خانه،داداش احمد

(شهید احمد متوسلیان)،مهربان و سخاوتمند بود.

حبس کشید....

رنج دید...

آنقدر که توانست پشت و پناه آدمها باشد ...

جنگیدن برایش درس بود ...!!

می آموخت و آموزش می داد و تربیت می کرد...!

به همان راحتی که توبیخ و تنبیه میکرد ،     گریه می کرد و حلالیت می طلبید...


یاد مردان مرد بخیر 

شهدا سال نو مبارک ...

ما رو هم دعاکنید ...







      

ملاقات در شب آفتابی


در صفحات اول این کتاب آمده است:
"کلیه ی اشخاص این کتاب خیالی نیستند و مولف بر خود واجب میداند که نشانی

و شماره تلفن اشخاص حقیقی کتاب را در اختیار خوانندگان علاقمند به ماجراهای

واقعی قرار دهد.....کریم صفائی "


 کتاب، سرد و ساکت و با بیان زندگی روزمره ی شخص نویسنده و دلمشغولی هایشان
شروع می شود ،حتی وسط مطالعه ممکن است چرتتان بگیرد و کتاب را بیندازید
دور (چون نویسنده دائم از دعوایش با شخص خانمشان میگویند و این حوصله را سر میبرد )

اما آغاز ماجرای رمان اینجا نیست و به گونه ای غافلگیرانه  سراغ شغل دوم
نویسنده می روید و با درگیری های کاری ایشان -که پیاده کردن نوار ضبط صوت
به روی کاغذهاست - مانوس می شوید که بعدها شغل شان بازنویسی می شود .

خلاصه بنویسم
داستان آنجا شیرین و جذاب می شود که می فهمید دو مصاحبه گر که باهم آشنا
نیستند در یک روز از یک ماه در یکسال یعنی مورخه ی 68/03/12  به سراغ
دو جانباز می روند.
آقای اسماعیلی با جانباز کیانی در تهران به مصاحبه می نشیند
و آقای خادمی با جانباز حسینی در شوشتر مصاحبه می کند...
صفایی پس از اینکه هر دو مصاحبه  ها را می خواند، پی می برد که آن ها
گمشده ی یکدیگر هستند که آرزوی دیدار هم را داشتند.

و بعد عجیب به حکمت خداوند و دست تقدیر او در حوادث عالم پی میبری و ی
قینت بیشتر میشود که در همه حال تو در حال نظاره از سوی اهل آسمان ها هستی ...

به حق از بهترین کتب دفاع مقدس می باشد...بنظرم شاید
شیرین تر از کتاب فوق العاده ی دا حتی ...


شناسنامه ی کتاب
نویسنده :علی موذنی
نشر:قدیانی
موضوع: رمان -دفاع مقدس -چهار بخش
قیمت: 4000تومان
سال چاپ: 1394
تعداد صفحات: 152 صفحه
چاپ: دهم







      

 

ارمیا-رضا امیرخانی

گزیده ای از کتاب ارمیا...

جاده مثل ماری سیاه بدون هیچ حرکتی روی خاک‌های داغ

لمیده بود. کوه‌های کوچک یا تپه‌های بزرگ آرام‌آرام بزرگ‌تر

می‌شدند و از جلوِ شیشه‌ی ماشین می‌گذشتند.

ارمیا دو سه ماه بود که کوه ندیده بود. کوه همواره برای

ارمیا زیبا بود. در کودکی کوه را بزرگ‌تری باابهت می‌دید،

چیزی فرای پدر و مادر و حالا کوه‌ها بزرگ‌تر شده بودند.

کوه بسیار شبیه مصطفی بود. حتا نه، کوه شبیه پاهای

قطع‌شده‌ی دکتر روان‌کاو بیمارستان اهواز بود. در کودکی

گاه‌گاهی در بعضی از کوه‌ها خودش را پیدا می‌کرد.

و با صدای بچه‌گانه می‌گفت: «آن کوه منم. آن مامان است.

آن‌هم باباست.»


اما آن روز بین خودش و کوه هیچ شباهتی نمی‌دید. ارمیا ارمیا بود و مصطفی کوه.

اما کوه هم کم است، مصطفی مصطفی بود....


پی نوشت:کتابی خوب از دفاع مقدس

بقول آقای ابراهیم حاتمی کیا اینکه دغدغه ی چند نفر از تماشاچی ها مثل منه مهمه!

ببخشید خودم مطلب کتاب رو ننوشتم ...

بخونیدش حتما...

خوشبحال مصطفی ها....







      

فرمانده جواد

حدیث حضرت زهرا سلام الله علیها:

و چون نیزه ها و شمشیرهابالا رود و مجاهد به سمت دشمن

حمله ور شود ملائکه با بالهایشان آنها را احاطه کرده و برای پیروزی و ثبات قدم آنها دعا میکنند

و در این لحظه منادی فریاد برمی آورد که بهشت در سایه ی شمشیرهاست و در آن هنگام است که هر

ضربه و جراحتی برای شهید از نوشیدن آب سرد در روز گرم تابستان گواراتر است...!

 

مستند ساز : پات از کجا اینطوری شده؟

فرمانده جواد : تو درگیریهای سوریه؛ توی ریف دمشق بودیم

رفتیم یه زخمی رو بیاریم ،

زدن...!!

جایی که افتادیم ،جای بازی هم بود ،بعد بیست سانتی گلوله می خورد. رو زمین میخورد ،ولی به من نمیخورد

تعجب کردم اون لحظه...!

منتظر بودم  اون لحظه ،هر لحظه تیر دوم رو بخورم دیگه تمام بشه...

سبحان الله....

تیرا انگار این ور و اونور می رفتن،موشکای آرپی جی از بالای سرم رد میشدن و من چیزی نشدم...

بعد که شهادتین رو خوندم، همه چی عوض شد، انگار که داخل خونه ی خودت نشسته باشی ،هیچ

مشکلی واست پیش نیومده ،بعد داری نگاه آسمون می کنی ،خیلی راحت !

منتظر بودم فقط  ...

تیر رو که خوردم افتادم زمین من ساکت شدم دیگه هیچ حرف نمیزدم

من باور نمیکردم اصلا

اون لحظه آرامش خاصی بهم دست داد ،حتی شوخیمم گرفت ...

فاذا برزوا لعدوهم ....

 

مستند فرمانده جواد رو حتما ببینید...

http://www.aparat.com/v/8V3cx     

 







      
   1   2      >




+ باسلام و عرض تسلیت ایام شهادت اباعبدالله الحسین علیه السلام و یاران باوفایشان ...تغییر نام کاربری بنده از "مدیونم به شهدا"به "اندیشه ی شهدا"...یاعلی ..التماس دعا



+ "مرگ گردنگیر فرزندان آدم است؛ همچون گردنبند بر گردن دختر جوان." این سخنانی بود از امام حسین علیه السلام که "جهاد عماد مغنیه" آن ها را در سالگرد شهادت پدرش حاج عماد مغنیه بیان کرد.



+ * ای شهیـــد * بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست .. آه ، بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست .. مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ... آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال؛ وقتی قفس پرزدن چلچله هاست... بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست ... باز می پُرسمت از مسئله ی دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست....



+ آقا سید راه گم کرده ام ؛ مرا یارا و توانی نیست برای بال گشودن تا افقی بی نهایت ، رو به سوی معبود مهربان ... ای بزرگ شده دستانم نیازمند ترحمی از جنس نور تو شده ... به زلالی ات سوگند؛ شستشو ده ناخالصی هایم را ... مرا صعود ده به بینهایت ها... آقا سید دعامون کن ... سالروز شهادتت مبارک ... *شهید سیدمحمود موسوی متولد1360از شهدای یگان صابرین* *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*



+ محمد جان ... آسمان میخواهــــــــــــم .. چندیست نامهربانانه کدر شده ام ... مرا به ابدیت رهنمون شو ای بزرگ شده ... * بگذار اوج بگیرم...* سالروز شهادتت مبارک .. *شهید محمد منتظرقائم(ایمان غلام نژاد) متولد1363از شهدای یگان صابرین...تاریخ شهادت1390/06/13* التماس دعا



+ پــرواز ،بدون بال و پر میخواهـــم ... یک گوشه ی چشم ، یک نظر می خواهــم... ایکـــاش بـــــرای تو بمیـــــــرم بی بی "سلام الله علیها" * من یکـــ بدن بدون سر میخواهــــــــم ....*



+ جوانی طعنه زد بر سرفه هایش... " برادر،ترک کن سیگار خود را ". او با خود زیر لب،آرام می گفت: " توتون باگاز خردل فرق دارد." *سلامتی جانبازان شیمیائی صلوات* *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*



+ *فاصله ها را بردار ...* یارای ماندنم نیست ... *دلم معجزه میخواهد ای شهید...* یاری ام ده ... شهادتت مبارک ... من را نیز دعاکن ای آسمانی افلاکی ... *شهید صمد امیدپور،متولد 1364از شهدای یگان صابرین،تاریخ شهادت1390/06/13)*



+ *زمینگیر شده ام ای شهیــــــــد ...* دستی بیاور به سویم نیز و ما را از این فساد و تباهی نجاتی ده ... *شهید علی بریهی متولد 1364 روستای میثم تمار ،از شهدای یگان صابرین*



+ *می شود کمی هم مرا دعاکنی ای شهید ....* آسمانی شدنت مبارک محمد جان ( 13 شهریورماه سالروز شهادت شهدای یگان صابرین گرامیباد). *شهید محمد محرابی پناه متولد 1364*