سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
درباره
منوی اصلی
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
امکانات دیگر
آمار و اطلاعات

بازدید امروز : 18
بازدید دیروز : 27
کل بازدید : 196480
تعداد کل یاد داشت ها : 179
آخرین بازدید : 96/5/2    ساعت : 5:3 ع

                                            " شهادت قسمت ما می شد ایکاش ... "

سلام

گرامی داشت نام و یاد شهدا ...

 

من هم پرواز را می فهمم ... 

من هم می خواهم تا آغوش محبوبم پرواز کنم...

اما ... اسیرم در قفس نفس

اما....درگیرم با سیم خاردارهای هوای نفسم..

اما ...زمین گیرم به خاطر بار سنگین گناهانم...

هر لحظه از محبوبم دورتر می شوم ،می بینم ....

هر لحظه آغوشی ، که برای من باز است ؛بسته تر می شود ...می دانم....

و می دانم که دوای دردم سخن زیبای سردار شهید علی چیت سازیان است که

گفت : " کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند،که در سیم

خاردارهای نفس ؛گیر نکرده باشد "

فقط نمی دانم  چرا کاری نمی کنم.....

      فقط نمیدانم  چرا کاری نمی کنم ......

                                                   *** التماس دعا ***







      

به نام آنکه شهید نظر میکند به وجه او.....

1-یکے از بچہ ها،اسمش اسرافیل بود؛کم سن و سال وخوش خنده.

بہ راننده ی تویوتا گفت:داداش میری عقب،محبت کن جنازه ے ما رو هم ببر.

لقمہ توی دهانمان بود کہ خنده مان گرفت.

تویاتا رفت تا تہ سیل بند.

غذا را پخش کرد،

دور زد و داشت برمی گشت که یک دفعہ یک خمپاره خورد بغل اسرافیل،

ظرف غذایم را پرت کردم و شیرجہ رفتم روی زمین،

اما سریع بلندشدم.وسط گردوغبار دویدم طرف اسرافیل،ترکش به

شاهرگش خورده بود و درجا تمام کرده بود.

 

2- زخمی ها،بنده خداها،خودشان باهرچہ دم دستشان بود،زخمشان را می بستند.

آنقدر زخمی زیاد بود کہ امدادگر به همہ شان نمیرسید،خون کہ از بدنها میرفت،

تشنگی غالب میشد، قمقمه ها را برمیداشتند،بی نفس میخوردند و چند دقیقہ ی بعد شهید میشدند....

محشرے دیگر بود.

همہ چیز میدیدے!

دست و پا قطعی و رفیق بی سر.

هرکس آنجا بود،میدانست کہ برگشتے در کارش نیست،همہ یکدل بودند.

اینطرف قشون حق بود ؛آنطرف قشون باطل

            باید میجنگیدیم

 

3- یاد بچہ های لب تشنہ کہ تو بیابون جون دادن،بخیر!

باید قدر شجاعت اونها رو بدونیم!

قدر بچہ هائے کہ کوچیک بودن و با شناسنامہ ی برادرشون اومدن.

 

4-هوا ،تاریک روشن بود،یک تویوتا از دور پیدا شد.آمد و نزدیک چادر ایستاد.راننده اش

یه پیرمرد بود بامحاسن سفید و صورتی نورانی

رُخش به روحانی میخورد.

لباس خاکے پوشیده بود و خیلی قرص راه میرفت،آمدجلو ،سلام و علیکی کردیم

گفت:آقا،من یہ شب خواب دیدم تو گردان شما هستم و باشما رفتم عملیات و سر از تنم جدا شده.

همینطور کہ بہ حرفهایش گوش میدادم و نگاهش میکردم،یه دفعہ صدای غرش هواپیما آمد

دیگر نفهمیدم چہ شد!

مزه ی تلخی را توی دهنم حس کردم و رفتم توی خلْسہ،

انگار روی ابرها راه میروم

خواب و بیدار سرم را بلند ردم و دیدم ازسینہ بہ پائین فلج هستم و آب رودخانہ ،رنگ خون است

و دست و پای قطع شده،روی آب شناور و یه مشت جنازه هم دور و برم ریختہ ؛

دیدم آن پیرمرد، سرش از تنش جدا شده!

   

بخش هایی از کتاب کوچه ی نقاش ها 

حتما بخوانید ...







      

جاویدالاثر احمد متوسلیان

دوستانش شاید جسارتش را در کوچه و خیابان دیده بودند ،ولی در خانه،داداش احمد

(شهید احمد متوسلیان)،مهربان و سخاوتمند بود.

حبس کشید....

رنج دید...

آنقدر که توانست پشت و پناه آدمها باشد ...

جنگیدن برایش درس بود ...!!

می آموخت و آموزش می داد و تربیت می کرد...!

به همان راحتی که توبیخ و تنبیه میکرد ،     گریه می کرد و حلالیت می طلبید...


یاد مردان مرد بخیر 

شهدا سال نو مبارک ...

ما رو هم دعاکنید ...







      

ملاقات در شب آفتابی


در صفحات اول این کتاب آمده است:
"کلیه ی اشخاص این کتاب خیالی نیستند و مولف بر خود واجب میداند که نشانی

و شماره تلفن اشخاص حقیقی کتاب را در اختیار خوانندگان علاقمند به ماجراهای

واقعی قرار دهد.....کریم صفائی "


 کتاب، سرد و ساکت و با بیان زندگی روزمره ی شخص نویسنده و دلمشغولی هایشان
شروع می شود ،حتی وسط مطالعه ممکن است چرتتان بگیرد و کتاب را بیندازید
دور (چون نویسنده دائم از دعوایش با شخص خانمشان میگویند و این حوصله را سر میبرد )

اما آغاز ماجرای رمان اینجا نیست و به گونه ای غافلگیرانه  سراغ شغل دوم
نویسنده می روید و با درگیری های کاری ایشان -که پیاده کردن نوار ضبط صوت
به روی کاغذهاست - مانوس می شوید که بعدها شغل شان بازنویسی می شود .

خلاصه بنویسم
داستان آنجا شیرین و جذاب می شود که می فهمید دو مصاحبه گر که باهم آشنا
نیستند در یک روز از یک ماه در یکسال یعنی مورخه ی 68/03/12  به سراغ
دو جانباز می روند.
آقای اسماعیلی با جانباز کیانی در تهران به مصاحبه می نشیند
و آقای خادمی با جانباز حسینی در شوشتر مصاحبه می کند...
صفایی پس از اینکه هر دو مصاحبه  ها را می خواند، پی می برد که آن ها
گمشده ی یکدیگر هستند که آرزوی دیدار هم را داشتند.

و بعد عجیب به حکمت خداوند و دست تقدیر او در حوادث عالم پی میبری و ی
قینت بیشتر میشود که در همه حال تو در حال نظاره از سوی اهل آسمان ها هستی ...

به حق از بهترین کتب دفاع مقدس می باشد...بنظرم شاید
شیرین تر از کتاب فوق العاده ی دا حتی ...


شناسنامه ی کتاب
نویسنده :علی موذنی
نشر:قدیانی
موضوع: رمان -دفاع مقدس -چهار بخش
قیمت: 4000تومان
سال چاپ: 1394
تعداد صفحات: 152 صفحه
چاپ: دهم







      

 

ارمیا-رضا امیرخانی

گزیده ای از کتاب ارمیا...

جاده مثل ماری سیاه بدون هیچ حرکتی روی خاک‌های داغ

لمیده بود. کوه‌های کوچک یا تپه‌های بزرگ آرام‌آرام بزرگ‌تر

می‌شدند و از جلوِ شیشه‌ی ماشین می‌گذشتند.

ارمیا دو سه ماه بود که کوه ندیده بود. کوه همواره برای

ارمیا زیبا بود. در کودکی کوه را بزرگ‌تری باابهت می‌دید،

چیزی فرای پدر و مادر و حالا کوه‌ها بزرگ‌تر شده بودند.

کوه بسیار شبیه مصطفی بود. حتا نه، کوه شبیه پاهای

قطع‌شده‌ی دکتر روان‌کاو بیمارستان اهواز بود. در کودکی

گاه‌گاهی در بعضی از کوه‌ها خودش را پیدا می‌کرد.

و با صدای بچه‌گانه می‌گفت: «آن کوه منم. آن مامان است.

آن‌هم باباست.»


اما آن روز بین خودش و کوه هیچ شباهتی نمی‌دید. ارمیا ارمیا بود و مصطفی کوه.

اما کوه هم کم است، مصطفی مصطفی بود....


پی نوشت:کتابی خوب از دفاع مقدس

بقول آقای ابراهیم حاتمی کیا اینکه دغدغه ی چند نفر از تماشاچی ها مثل منه مهمه!

ببخشید خودم مطلب کتاب رو ننوشتم ...

بخونیدش حتما...

خوشبحال مصطفی ها....







      

فرمانده جواد

حدیث حضرت زهرا سلام الله علیها:

و چون نیزه ها و شمشیرهابالا رود و مجاهد به سمت دشمن

حمله ور شود ملائکه با بالهایشان آنها را احاطه کرده و برای پیروزی و ثبات قدم آنها دعا میکنند

و در این لحظه منادی فریاد برمی آورد که بهشت در سایه ی شمشیرهاست و در آن هنگام است که هر

ضربه و جراحتی برای شهید از نوشیدن آب سرد در روز گرم تابستان گواراتر است...!

 

مستند ساز : پات از کجا اینطوری شده؟

فرمانده جواد : تو درگیریهای سوریه؛ توی ریف دمشق بودیم

رفتیم یه زخمی رو بیاریم ،

زدن...!!

جایی که افتادیم ،جای بازی هم بود ،بعد بیست سانتی گلوله می خورد. رو زمین میخورد ،ولی به من نمیخورد

تعجب کردم اون لحظه...!

منتظر بودم  اون لحظه ،هر لحظه تیر دوم رو بخورم دیگه تمام بشه...

سبحان الله....

تیرا انگار این ور و اونور می رفتن،موشکای آرپی جی از بالای سرم رد میشدن و من چیزی نشدم...

بعد که شهادتین رو خوندم، همه چی عوض شد، انگار که داخل خونه ی خودت نشسته باشی ،هیچ

مشکلی واست پیش نیومده ،بعد داری نگاه آسمون می کنی ،خیلی راحت !

منتظر بودم فقط  ...

تیر رو که خوردم افتادم زمین من ساکت شدم دیگه هیچ حرف نمیزدم

من باور نمیکردم اصلا

اون لحظه آرامش خاصی بهم دست داد ،حتی شوخیمم گرفت ...

فاذا برزوا لعدوهم ....

 

مستند فرمانده جواد رو حتما ببینید...

http://www.aparat.com/v/8V3cx     

 







      

شهیدان صابرین

الهی .... 

                    بفاطمه سلام الله علیه و آله...

 

                    شهیدان صابرین-شهادت سیزده شهریور 1390

                                   

                                                           شهدا به خدا شرمنده ایم...







      

شهیده رقیه رضایی

ایزدا...

چگونه توانم لب به ثنا و سپاست باز کنم  در حالیکه باران نعمت و رحمت را بر این بنده ی ضعیف

و ذلیل و گناهکار فرستادی و نعمت عظمای زندگی در زیر چتر ولایت فقیه و صرف قسمت مهمی

از عمر گرانبها را در ظلّ حکومت اسلامی به این بنده ی حقیر و مسکین ارزانی داشتی در

حالیکهنتوانستم مسئولیت و حق عظیمی را که به واسطه ی این موقعیت شریف بر دوشم

آورده بود به نحو شایسته ادا کنم.

 

پروردگارا...

آنچنانکه در واقعه ی بدرسربازان اسلام را با افواج ملائکه پشتیبانی کرده ای همچنان فرشتگان

ظفرمند خویش را با سربازان ما همراه ساز تا یکباره قوای کفر و شرک را از هم بشکافند و

شوکت دشمن را در هم شکنند و تراکمشان را پریشان سازند تا در بساط زمین جز بندگان

عابد و مطیع تو کَس زنده نماند و جز به درگاه تو کَس پیشانی بر خاک نگذارد...

                                                              ان شاءالله نگاه ما هم مثل نگاه شهدا...

                                                                                               التماس دعا....







      

شهید چمران

هنوز می ترسم که خدای بزرگ را رو در رو ملاقات کنم و می ترسم که به خانه اش 

قدم بگذارم ....

هنوز خود را آماده ی پذیرش مطلق او نمی بینم و هنوز در گوشه های دلم خواهش های پست 

مادی وجود دارد...

هنوز زیبارویان دلم را تکان می دهند و هنوز دلم در گرو مهر همسرم می لرزد...

هنوز دست از حیات نشسته ام و هنوز جهان را سه طلاقه نکرده ام ....

هنوز مهر زندگی در عروقم می دود و هنوز از همه چیز به کلی ناامید نشده ام ...

هنوز قلب و روح خود را یکسره وقف خدا نکرده ام ....

 

پی نوشت: 

شهدا برام دعا کنید...







      

انتخابات94

موضوع جلسه: انتخابات مجلس خبرگان و شورای اسلامی 7 اسفند

بسمه تعالی

برادران و خواهران بسیجی

سلام علیکم

خوب به این جملات مولایمان امام خامنه ای عزیز دقت کنید.

امام خامنه ای در دیدار بسیج در آذر 94 فرمودند: غفلت نکنیم دشمن در صدد نفوذ است، عزیزان من،

امروز روز حساسی است، روزگار روزگار فوق العاده حساسی است.آمریکا به این انتخابات چشم دوخته

است. امام خامنه ای 19/10/94

برادران و خواهران بسیجی ام؛ این انتخابات یک انتخابات معمولی از نوع رقابت بین جناحهای سیاسی داخل

نیست. بلکه یک زورآزمایی میان انقلاب واستکبار است. در روزهای اخیر شاهد هستیم که مقامات و  رسانه های

غربی بویژه آمریکا و علی الخصوص انگلیس بطور بی سابقه ای وارد رقابت های انتخاباتی ایران شده اند و خیلی

صریح برای مردم ایران تعیین تکلیف می کنند؛که ادامه مطلب...





      
   1   2      >




+ باسلام و عرض تسلیت ایام شهادت اباعبدالله الحسین علیه السلام و یاران باوفایشان ...تغییر نام کاربری بنده از "مدیونم به شهدا"به "اندیشه ی شهدا"...یاعلی ..التماس دعا



+ "مرگ گردنگیر فرزندان آدم است؛ همچون گردنبند بر گردن دختر جوان." این سخنانی بود از امام حسین علیه السلام که "جهاد عماد مغنیه" آن ها را در سالگرد شهادت پدرش حاج عماد مغنیه بیان کرد.



+ * ای شهیـــد * بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست .. آه ، بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست .. مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ... آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال؛ وقتی قفس پرزدن چلچله هاست... بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست ... باز می پُرسمت از مسئله ی دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست....



+ آقا سید راه گم کرده ام ؛ مرا یارا و توانی نیست برای بال گشودن تا افقی بی نهایت ، رو به سوی معبود مهربان ... ای بزرگ شده دستانم نیازمند ترحمی از جنس نور تو شده ... به زلالی ات سوگند؛ شستشو ده ناخالصی هایم را ... مرا صعود ده به بینهایت ها... آقا سید دعامون کن ... سالروز شهادتت مبارک ... *شهید سیدمحمود موسوی متولد1360از شهدای یگان صابرین* *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*



+ محمد جان ... آسمان میخواهــــــــــــم .. چندیست نامهربانانه کدر شده ام ... مرا به ابدیت رهنمون شو ای بزرگ شده ... * بگذار اوج بگیرم...* سالروز شهادتت مبارک .. *شهید محمد منتظرقائم(ایمان غلام نژاد) متولد1363از شهدای یگان صابرین...تاریخ شهادت1390/06/13* التماس دعا



+ پــرواز ،بدون بال و پر میخواهـــم ... یک گوشه ی چشم ، یک نظر می خواهــم... ایکـــاش بـــــرای تو بمیـــــــرم بی بی "سلام الله علیها" * من یکـــ بدن بدون سر میخواهــــــــم ....*



+ جوانی طعنه زد بر سرفه هایش... " برادر،ترک کن سیگار خود را ". او با خود زیر لب،آرام می گفت: " توتون باگاز خردل فرق دارد." *سلامتی جانبازان شیمیائی صلوات* *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*



+ *فاصله ها را بردار ...* یارای ماندنم نیست ... *دلم معجزه میخواهد ای شهید...* یاری ام ده ... شهادتت مبارک ... من را نیز دعاکن ای آسمانی افلاکی ... *شهید صمد امیدپور،متولد 1364از شهدای یگان صابرین،تاریخ شهادت1390/06/13)*



+ *زمینگیر شده ام ای شهیــــــــد ...* دستی بیاور به سویم نیز و ما را از این فساد و تباهی نجاتی ده ... *شهید علی بریهی متولد 1364 روستای میثم تمار ،از شهدای یگان صابرین*



+ *می شود کمی هم مرا دعاکنی ای شهید ....* آسمانی شدنت مبارک محمد جان ( 13 شهریورماه سالروز شهادت شهدای یگان صابرین گرامیباد). *شهید محمد محرابی پناه متولد 1364*